|
سه شنبه 24 آبان 1390برچسب:, :: 20:45 :: نويسنده : پریسا
شب بود فردا امتحان ریاضی داشتم هیچی نخونده بودم چون اون شب مامان وبابام همش داشتن باهم دعوا میکردن هرچی می خوندم هیچی تو کلم نمی رفت چون خیلی نگران بودم هم ازدعوای مامانو بابام هم از این که فردا امتحان دارم به هر سختی که بود امتحانمو خوندم فردا به مدرسه رفتم معلم اومد خیلی هم عصبانی بود برگه هارو جلومون گذاشت وقتی به برگه نگاه کردم تمام چیزهایی که دیشب خوانده بودم مثل یک کاغذ مچاله در سطل آشغال مغزم فرو رفت وتا به خودم آمدم معلم آمد و برگه را از زیر دستم کشید... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |