|
سه شنبه 24 آبان 1390برچسب:, :: 22:7 :: نويسنده : پریسا
درشهری بزرگ پیرزنی زندگی می کرد که شبها تنها در اتاقش می نشست وبه گذشته فکر می کرد به این که چه طور شوهر وبعد هردو فرزندش را از دست داده است به این که چه طور همه فامیل ودوستانش یکی پس از دیگری از دنیارفتند و او را تنها گذاشتند و برای دوری آنها غصه می خورد وبیشتر از همه برای از دست دادن پسرانش به خداوند شکایت می کرد.شبی از شبهابعداز این که حرف دلش را با خدا زد ساکت نشست و در خودش فرو رفت یک دفعه انگار صدای ناقوس های کلیسا را شنید تعجب کرد چه طور تمام شب را در غم و غصه گذرانده و متوجه گذشت زمان نشده است آنوقت فانوسی روشن کرد وبه کلیسا رفت وقتی وارد کلیسا شد طبق معمول شمع روشن نکرد او دید که نور ملایمی کلیسا را روشن کرده است کلیسا پر از آدم بود و جای خالی وجود نداشت او به سراغ جای همیشگی اش رفت ودید که یک نفر روی نیمکت او نشسته است به صورت او وبقیه نگاه کرد دید که آنها همه اقوام مرده خودش هستند که با لباس های قدیمی و از مد افتاده و صورتهای رنگ پریده آن جا نشسته اند آنها نه حرف می زدند ونه سرود مذهبی می خواندند ولی زمزمه وموج آهسته ای از صدا در کلیسا به گوش می خورد یک نفر که مومیایی شده بود جلوی پیرزن آمد و گفت به محراب نگاه کن آنجا پسرهایت را می بینی پیرزن نگاه کرد دو پسر شبیه پسرهای خودش آنجا بودند یکی از آنها را به دار زده بودند ودست و پای دیگری را به یک چرخ بزرگ بسته بودند پسر های پیرزن در ردیف اول نشسته بودند وبه آنها خیره شده بودند مرد مومیایی گفت ببین اگر خداوند آنها را در کودکی و بی گناهی از دنیا نمی برد این بلا ها به سر آنها می آمد پیرزن لرزان به خانه رفت خدارا شکر کرد که کاری را که خودش به صلاح او می دانسته انجام داده و نه آن چه را که او از خدا می خواسته سه روز بعد پیرزن در بستر دراز کشید و دیگر هرگز بیدار نشد نظرات شما عزیزان:
سلام دوست خوبم وبلاگ خوبی داری
![]() ![]()
![]() |